جانِ به لب رسیده...

درخواست حذف این مطلب

سلام

روزگارتون خوش و م


سعی میکنیم همه چیز را مرتب کنیم و آرام باشیم و کمتر سختی ها را ببینیم

ولی آیا میشه؟

چقدر میشه بیخیال بود و سعی و وانمود به خوب بودن کرد؟

کاش کم نیارم...کاش کم نیاریم... من همه عمر جنگیدم برای زندگی... هیچوقت زندگی را رها ن که خودش پیش بره

من اعتقاد دارم همه چیز را باید ساخت

نباید دست از تلاش کشید

نباید زندگی را رها کرد به حال خودش تا به هرسویی کشیده بشه

نخ این بادبادک باید تو دستای بادبادک باز باشه و هنر خودش را نشون بده 

ولی این روزها هرچی بیشتر تلاش میکنم ، کمتر نتیجه میگیرم

از یک طرف بیماری مادربزرگ که هیچ راه و چاره ای نداره جز صبوری و مادری که خودش نیاز به پرستاری داره و مجبوره و ناگزیر هست برای پرستاری از مادرش...

از طرف دیگه خواهری که بارداره و نیاز به توجه ویژه داره و هرروز بیشتر و بیشتر توسط همسر و خانواده همسرش آزار میبینه و حاضر نیست به خودش کمک کنه و خودش را از این مرداب بیرون بکشه....

از طرف دیگه مسائل مالی که به شدت به کارم ضربه های مهلک زده و هر روز شغلم را در آستانه از دست رفتم میبینم.... کاغذی که تا چندماه پیش می یدم 11 هزارتومان و حالا قیمت 27 هزارتومانی بهم داده شده و من توان ید این قیمت را به سختی دارم....

خلاصه که با تمام توانم دست روی زانو گذاشتم و برای ایستادن دارم تلاش میکنم.... اما هوا خوب نیست



پ ن 1: را سعی کردیم به بیخیالی در باغچه بگذرونیم ... اما خیالها دور سرمون چرخیدن

پ ن 2: للی تو فاز افسردگی قرار گرفته ... هم کارش را از دست داده و عشقی که داشته (کاری به غلط و درست کارش نداریم... بهرحال ، حال دلش خوب نیست)

پ ن 3: با آقای برنامه قرار عاشقانه میزاریم و میدونیم که نمیشه.... هردومون تو شرایط بدی قرار داریم