توفیق اجباری

درخواست حذف این مطلب

سلام

روز بخیر


صبح ها بخاطر اینکه باید مغز بادوم را به مهدکودکش برسونم مجبورم زودتر از خونه بیام بیرون

امروز که میخواست بره اردو و مجبور بودم خیلی زودتر بیام بیرون

ب یکی از دوستان پدرجان برایمان یک عالمه سبزی خوردن آورده بود

ریحان - پیازچه - تره  و ...

از آنجایی که مادرجان فقط و فقط سبزی های باغچه را برای خوردن قبول دارند، سبزی ها را قسمت کردیم

سهم للی را من گذاشتم داخل ماشین که امروز زنگ بزنم بیاید و ببرد


این شد که مغزبادوم را رسوندم مهد، زودتر از هر روز رسیدم دفتر

ماشین را پارک و بسته سبزی را برداشتم و راه افتادم

حدود نیم ساعت پیاده با خانه للی فاصله دارم

وقتی زنگ زدم خواب خواب بود... سبزیها را گذاشتم روی پله ها و آمدم

یک ساعتی پیاده روی

چه هوای مطبوعی

آسمان آبی

درختها سبز

باغچه ها پر از شب بو و بنفشه و شمعدانی

خلاصه که پیاده روی خوبی بود



پ ن 1: وقتی پیاده روی میکنم و با خانمی چشم تو چشم میشم، بهش لبخند میزنم

اکثرا لبخندم بی جواب میماند


پ ن 2: آهنگ های شاد داخل گوشی، در حال خوب اول صبح همراه با پیاده روی بی تاثیر نیستند